..The most sacred lov.. Part8
☆مقدس ترین عشق☆ [Part⁸]
در حال غذا خوردن بودم که یهو صدای وحشت ناکی باعث شد لحضه ای از ترس به خودم بلرزم .. که یهو..
در باز شد و یه سگ کوچولو وارد شد...
باورم نمی شد این کوچولو باعث شده بود با انعکاس پارسش به خودم بلرزم... (تعجب)
.
همین طوری از تعجب خشکم زده بود که..اروم نزدیکم شد و عروسک قلبی که به دندون گرفته بود رو
جلوم پرت کرد و پارس کرد..شک بودم... این هاپو کوچولو ..می خواد باهاش بازی کنم!..(شک)
.
.
جسه کوچولویی داشت... دقیقا مثل من..ولی اون لابه لای موهاش کمی موهای طلایی داشت وهمین باعث میشد گوگولی تر به نظر بیاد ... پوزه نازش دماغ کوچولوش رو نمایان تر می کرد.. همه چیزش بامزه بود مخصوصا چشم هاش.. (تاااااااننننننن😭😭😭😭)
یونجین: اوخییییکوچولوو،..تو از کجا پیداتشد یهو!! ... چقدر نازی شما!(لبخند و لحن مهربون )
دستمو نزدیکش کردم و نوازشش کردم....چقدر موهای تنش نرمههه(ذوق)... ای کاش مال خودم می شدی...
ذوق مرگ شده بودم و از این احساس یهویی خوشم میومد...
غرق نوازش کردنش بودم که یهو یه دختر جوون از در وارد شد...
قد نسبتا بلندی داشت و از میوم موهای پرپشت مشکیش چشماش به شدت جلب توجو می کرد..
.
همین طوری خصوصیاتشو زیر رو می کردم که با لحن
سرد و جدی ای گف: به چی نگاه می کنی!....
زود باش بلند شو..باید باهام بیای!(اخم)
یونجین:ب.ب.باهات بیام!!؟..اصلا تو کی هستی!!(ترس،کمی لکنت)
....:هوففف(عصبی،مکث)...عجله کن تنه لشتو از زمین بلند کن!!(عصبی،داد)
معلوم نیست می خواستن بازم چه بلایی سرم بیارن...
دیگه نتونستم تحمل کنم ...درد زخم هام طاقت فرسا شده بود..و عمونمو بریده بود..بلاخره باید خودمو ازاین جهنم خلاص می کردم..(تو دلش)
یونجین:ولم کنید!...دیگه نمی خواممم این جابمونممم!!!(داد،بغض)...دیگه نمی خوام یه بلای دیگه سرم بیاد!
ولم کنیید!!
...: (تک خنده عصبی)ههه...انقدر احمق نباش!.. با گریه التماس نمیتونی جلو جشن گرفتن ارباب دوزخ روبگیری
..اون بلاخره داره به خواستش میرسه..بعد تو...
(تک خنده عصبی)ههه...چجور میخوای از زیز حصار حکومتش فرارکنی..همم!( سرشو کج می کنه)..
کسی که مانع به رسیدن خواستش بشه رو لحش می کنم..و قبل از اینکه خودش ترتیبتو بده خودم روحتو بهش هدیه میدم....بدم نیست اون همیشه عاشق همچین هدیه های یهویی..ولی هیف که شکنجه های تورو به من نسپرد..عجب شب هایی میشد!...مگه نه!. دختری بی ارزه!( نیشخند)
تاخواستم چیزی بگم یهووو
.
. 《ادامه داره》
چطور بود!، حتما کامنت بزارید:)))
وگه این خوب نیست یه فیک اماده دیگه رو آپ می کنم، دوتا فیک جداس:
¹عشق یک هیولا
²عشق یا هوس
کدوم؟
اولی از تهیونگ نوشتم ودومی از جونگکوک
ژانر وخلاصش رو بعدا میزارم🫂❤️
در حال غذا خوردن بودم که یهو صدای وحشت ناکی باعث شد لحضه ای از ترس به خودم بلرزم .. که یهو..
در باز شد و یه سگ کوچولو وارد شد...
باورم نمی شد این کوچولو باعث شده بود با انعکاس پارسش به خودم بلرزم... (تعجب)
.
همین طوری از تعجب خشکم زده بود که..اروم نزدیکم شد و عروسک قلبی که به دندون گرفته بود رو
جلوم پرت کرد و پارس کرد..شک بودم... این هاپو کوچولو ..می خواد باهاش بازی کنم!..(شک)
.
.
جسه کوچولویی داشت... دقیقا مثل من..ولی اون لابه لای موهاش کمی موهای طلایی داشت وهمین باعث میشد گوگولی تر به نظر بیاد ... پوزه نازش دماغ کوچولوش رو نمایان تر می کرد.. همه چیزش بامزه بود مخصوصا چشم هاش.. (تاااااااننننننن😭😭😭😭)
یونجین: اوخییییکوچولوو،..تو از کجا پیداتشد یهو!! ... چقدر نازی شما!(لبخند و لحن مهربون )
دستمو نزدیکش کردم و نوازشش کردم....چقدر موهای تنش نرمههه(ذوق)... ای کاش مال خودم می شدی...
ذوق مرگ شده بودم و از این احساس یهویی خوشم میومد...
غرق نوازش کردنش بودم که یهو یه دختر جوون از در وارد شد...
قد نسبتا بلندی داشت و از میوم موهای پرپشت مشکیش چشماش به شدت جلب توجو می کرد..
.
همین طوری خصوصیاتشو زیر رو می کردم که با لحن
سرد و جدی ای گف: به چی نگاه می کنی!....
زود باش بلند شو..باید باهام بیای!(اخم)
یونجین:ب.ب.باهات بیام!!؟..اصلا تو کی هستی!!(ترس،کمی لکنت)
....:هوففف(عصبی،مکث)...عجله کن تنه لشتو از زمین بلند کن!!(عصبی،داد)
معلوم نیست می خواستن بازم چه بلایی سرم بیارن...
دیگه نتونستم تحمل کنم ...درد زخم هام طاقت فرسا شده بود..و عمونمو بریده بود..بلاخره باید خودمو ازاین جهنم خلاص می کردم..(تو دلش)
یونجین:ولم کنید!...دیگه نمی خواممم این جابمونممم!!!(داد،بغض)...دیگه نمی خوام یه بلای دیگه سرم بیاد!
ولم کنیید!!
...: (تک خنده عصبی)ههه...انقدر احمق نباش!.. با گریه التماس نمیتونی جلو جشن گرفتن ارباب دوزخ روبگیری
..اون بلاخره داره به خواستش میرسه..بعد تو...
(تک خنده عصبی)ههه...چجور میخوای از زیز حصار حکومتش فرارکنی..همم!( سرشو کج می کنه)..
کسی که مانع به رسیدن خواستش بشه رو لحش می کنم..و قبل از اینکه خودش ترتیبتو بده خودم روحتو بهش هدیه میدم....بدم نیست اون همیشه عاشق همچین هدیه های یهویی..ولی هیف که شکنجه های تورو به من نسپرد..عجب شب هایی میشد!...مگه نه!. دختری بی ارزه!( نیشخند)
تاخواستم چیزی بگم یهووو
.
. 《ادامه داره》
چطور بود!، حتما کامنت بزارید:)))
وگه این خوب نیست یه فیک اماده دیگه رو آپ می کنم، دوتا فیک جداس:
¹عشق یک هیولا
²عشق یا هوس
کدوم؟
اولی از تهیونگ نوشتم ودومی از جونگکوک
ژانر وخلاصش رو بعدا میزارم🫂❤️
- ۵.۵k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط